پدر بزرگ ته استکان چایی را بالا کشید و به مادر بزرگ گفت فردا چونکش داریم ناهار و شامشون را رنگرزی کن.
- چند روز کار دارند؟
- سه روز.
- پس باید سه تا شام و چارتا ناهار براشون بپزم.
- چیچی می خوایی درس کونی؟
- کباب شامی و قرمزه و نخودآب و آبرمی و آبگوشت.
- هر روز هر کدوما خواسی بپزی اگه کم و کسری بود بگو به بچه ها بخرند.
از حرفهای آنها متوجه شدم قراره اتفاقهایی بیفتد پدر بزرگ که رفت از ننه جون پرسیدم: چونکش کیه؟
- کسی که گندوما را با چون از خوشه جدا میکنه
- چون چیه؟
- یه وسیله که به اسب و قاطر می بندند و دور خرمن روی گندما میچرخونند تا دونه ها از غلاف در بیاند. یه نفرهم سوار چون میشه تا سنگین بشه.
غروب دایی از صحرا به خانه برگشت، یک راست رفت لب حوض. به طرف او رفتم:
- سلام دایی.
- سلام.
- میخوایی شنا کونی؟
- نه میخوام سر و صورتما تمیز کونم.
- دایی تا حالا سوار چون شدی؟
- خیلی.
- کیف داره؟
- تا دلت بخواد، خیلی حال میده.
- ترسم داره؟
- نه، چه ترسی، اسب به چون بسته و نمیتونه تند بره، تازه جونکش هم دنبالشه
- فردا منا میبری سوار شم؟
- حرف ندارم اما اگه باباجون بفهمه نمیذاره.
- چرا؟
- میگه مسوولیت بچه مردما قبول نمیکونم.
- آخه دلم میخواد سوار چون بشم.
- باید چش خواب کونیم هر وقت باباجون سر خرمن نبود بری سوار چون بشی.
- چه جوری بفهمیم باباجون سر خرمن نیست؟
- فردا صبح که ننه جون چاشن چونکشا را میده ببرم تو هم با من بیا، اگه باباجون نبود که سوار شو، اگه بود باید یه جا قایم بشی تا وقتی باباجون رفت سوار بشی، قبول؟
- قبول
- حالا برو گیوه ها منا بیار تا بپوشم این خوشه ها را هم بده ننه جون.
- به چه درد می خوره؟
- میخواد برا عید سبز کونه، به ننه بگو یه چایی برا من بریزه بگیر و بیا مواظب باش نندازی.
خوشه ها را برداشتم و به سمت مطبخ رفتم آنها را به ننه جون دادم و با سینی چای پیش دایی برگشتم.
- بذار لب ایوون.
- باشه، یادت باشه صبح که میری صحرا بیدارم کنی.
- یادم نمیره، حالا برو چند تا گردو از گنجه بیار تا گردو بازی کونیم بعدشم بشکنیم و با نون و پنیر بخوریم.
شب تو حیاط خانه به ستارهها خیره شدم و شروع به شمارش آنها کردم تا خوابم ببرد. اما چند تا را که شمردم فکر و خیال فردا و چون سواری حواسم را پرت کرد و با خودم گفتم خدا کند که فردا باباجون سر خرمن نباشد تا من چون سواری کنم. کمی بعد دوباره شروع کردم به شمردن ستارهها، تا بیست که شمردم بازهم به فکر چون سواری افتادم دوباره به خودم آمدم و شروع کردم به شمارش ستارهها. نمیدانم چندبار اینکار را تکرار کردم و نفهیدم کی خوابم برد.
- پاشو پاشو مگه نمیخوایی چون سواری کنی؟
- چرا.
- پس پاشو دست و صورتتا بشور و ناشتایی بخور تا بریم صحرا.
- باباجون کجاس؟
- صبح زود رفته.
- صحرا؟
- نمیدونم، یه جا و دو جا که کار نداره صحرا هم که رفته باشه تا ظهر نمیمونه.
صبحانه را که خوردیم بقچه چاش چون کشها را برداشتیم و به سمت صحرا حرکت کردیم. از ده که بیرون رفتیم به یک صحرا رسیدم، چند نفر داشتند گندمها را درو میکردند و روی هم دیگر میریختند.
- دایی چرا گندما را روهم جمع میکنن
- تا خرمن درس بشه
از آخرین درخت سنجد صحرا که گذشیم دایی دستم را گرفت و گفت اون خرمن ماست.
- بابا جون هم اونجاست.
- آره، پیراهن سفید و جلیقه مشکی و تنبان گشادش از دور داد میزنه، من باباجونم.
- حالا باید چیکار کونیم؟
- تو برو پشت اون چینه زیر درخت سنجد بشین جیکت هم در نیاد تا هر وقت باباجون رفت خبر بدم بیا سر خرمن.
- باشه.
- سر گهریزا نری خطر داره میفتی توش.
دایی اینرا گفت و به طرف خرمن رفت، منهم همان جایی که دایی گفته بود رفتم. به درخت تنه دادم و پاهایم را دراز کردم مورچه های سواری پشت سرهم از جلویم رد میشدند گاه دستم را جلوی یکی از آنها میگذشتم تا رو دستم بیاید. نمیدانم چقدر گذشت که با سر و صدای دایی که بالا سرم ایستاده بود از خواب پریدم و گفتم
- باباجون رفت؟
- آره هر چی صدات زدم جواب ندادی اومدم دیدم خوابی.
- آخه دیشب از فکر چون سواری خوابم نبرد
- خوبه مار نیشت نزد.
- مگه این جا مار داره؟
- آره پا اون درخت را نگاه کن داره میره.
با وحشت از جایم پریدم و پا به فرار گذاشتم.
- کجا میریی.
- خونه.
- چون سواری یادت رفت.
- اونجا هم مار داره؟
- نه.
سر جایم ایستادم تا دایی آمد دستم را گرفت و به طرف خرمن رفتیم.به خرمن که رسیدیم به چونکش گفت:
- ، نوه حاجی را سوار چون کون.
- تنهایی که نمیشه، خودت هم سوار شو و بچه را تو دلت نگهدار.
- باشه
چونکش اسب را نگه داشت دایی روی چون نشست و مرا بلند کرد و جلوی خودش گذاشت.
- برو بریم.
- کجا، پسر حاجی؟
- اونطرف خرمن بعدشم دو باره این طرف خرمن، شعرهم برامون بخون.
- رو رو رو اسبم برو./ دور خرمنا برو برو
نوه حاجی رو چونه / آروم برو آروم برو