اولین روز مدرسه با هیاهو و سر و صدا شروع شد. اسامی را که خواندند اسمم در بین دانش ‏آموزهای کلاس سوم الف بود. خودم را به کلاس رساندم و کنار دوست سال قبلم فریدون نشستم. آقا که سرکلاس آمد چند بار طول و عرض کلاس را طی کرد و بعد جای بعضی از دانش‏ آموزان را تغییر داد. فریدون را از کنار من بلند کرد و یک نفر که او را نمی شناختم به جایش نشاند. با خودم گفتم یا رفوزه شده و یا از یه مدرسه دیگه اومده. بعد این تغییرات آقا در حالی که کاغذی دستش بود وسط کلاس ایستاد و گفت اسم هرکسی را خوندم بی سر و صدا به دفتر مدرسه میره و کتابهاش تحویل می‏گیره و بر می‏گرده کلاس، فهمیدید؟

همه بچه‏ ها همصدا گفتند بله

یکی یکی به دفتر رفتیم و کتاب به دست به کلاس برگشتیم. معلم چندبار با چوب به تخته سیاه زد تا بچه‏ ها ساکت شدند.

- خب همه کتاب گرفتنند؟

- بله

- کتاباتونا با کمک باباتون پوست بگیرید و منگنه بزنید.

- چشم آقا.

حالا می‏دانستم که دانش‏آموز جدیدی که کنارم نشست منصور است.

زنگ آخر که خورد معاون مدرسه صف هر کوچه را جداگانه تشکیل داد و یکی را هم به عنوان مبصر تعیین کرد. صف کوچه ما که از مدرسه خارج شد متوجه شدم منصور هم توی این صف است. قبل از او به خانه رسیدم و از صف جدا شدم. با خودم گفتم لابد خانه‏اشان ته کوچه است. صبح روز بعد که به مدرسه رفتم منصور در یک گوشه از حیاط به دیوار تکیه داده بود. به طرف او دویدم و یکی از کتابهایم را نشانش دادم.

- منصور کتاباتا پوست گرفتی، منگنه نکردی؟

- نه.

- ببین دیروز بابام کتابام پوست گرفت و برد داد جعفر کتابی منگنه کرد. تو هم به بابات بگو کتاباتا پوست بگیره و ببره منگنه کنه پاره پوره نشه.

سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. زنگ اول که تمام شد دیدم همانجای قبلی تو حیاط مدرسه ایستاده. سراغش رفتم.

- منصور بیا بازی کنیم.

- خودت برو من نمیام.

بین زنگ دوم و سوم دو باره سراغش رفتم. اینبار نان و پنیرم را تعارف او کردم ولی او قبول نکرد. لقمه‏ای گرفتم و دستم را طرف او دراز کردم تا هر طور شده نان و پنیر را به او بدهم. یکی از همکلاسی‏ ها نان و پنیر را از دستم چلید و گفت نازشا نکش پررو می‏شه، بده من بخورم. تا رفتم نان و پنیر را پس بگیرم در حالی که آنرا گاز می‏گرفت پا به فرار گذاشت منهم به دنبالش دویدم از مقابل فریدون دوستم رد شد. داد زدم فریدون بگیرش اما او محل نگذاشت. جلو فریدون ایستادم.

- نامرد چرا جلوشا نگرفتی؟

- حالا دیگه رفیق تازه پیدا کردی و نون و پنیراتا به اون می‏دیدی. اونوقت من کمکت کونم. برو تا رفیق تازه کمکت کونه.

- منصور تازه اومده تو مدرسه ما و هنوز با کسی رفیق نیس، می خوام با اونم دوست بشم تا سه تای با هم بازی کونیم و زور عزیز و رفیقاشم بشیم.

- اونکه با کسی حرف نمی زنه انگار مال محل ما نیس.

- چرا از محل خودمونه، دیروز تو صف کوچه ما بود.

- شاید خونه ننه جونش می‏رفته.

حواسم به فریدون بود که حسین پایش را روی کفشهایم که تازه خریده بودم گذاشت و فرار کرد. با فریدون دنبالش دویدیم. نزدیکش که شدیم زنگ چهارم به صدا در آمد و ما هم حسین را رها کردیم و به کلاس رفتیم.

زنگ آخر خورد، دو باره منصور تو صف کوچه ما ایستاد. منهم پشت سر او ایستادم، از مدرسه که بیرون رفتیم اسم پدرش را پرسیدم خوشش نیامد و به بهانه بستن بند کفش از صف خارج شد و با فاصله از من تو صف رفت. یکی از دانش‏آموزان کلاس پنجم که پشت سر من بود گفت در باره باباش سوال نکن چند ساله اونا ول کرده و معلوم نیس کوجا رفته، میگن جذامیه. تا رفتم ازش بپرسم جذامی یعنی چی از صف بیرون رفت تا به خانه اشان برود.

وقتی به خانه رسیدم بابا داشت به چفت درب اطاق ور می‏رفت که چند روزی بود خوب سر جایش قرار نمی‏گرفت.

- سلام بابا.

- سلام.

- بابا جذامی یعنی چی؟

- یه جور مریضیه.

- چه جوره؟

- هرکی این مرضا می‏گیره صورت و بینیاشا می‏خوره و قیافش ترسناک می‏شه. بو هم داره و بقیه هم از اون می‏گیرند، انگا درمونم نداره

- پس مریضا چیکار می‏کونن

- می‏گند تو کوه و کتلا یه جایی هس که جذامیا برا خودشون زندگی می‏کونن، نه کسی سراغ اونا میره نه اونا سر به خونه و آبادیشون می‏زنن.

- بابا تو محل ما تا حالا کسی جذام گرفته؟

- یه مش باقر بود که چند ساله پیداش نیس، می‏گند جذام گرفته و خونه و زندگیشا رها کرده و رفته. بعد این ماجرا زن و بچه‏اشم از محل رفتند. حسین بقال می‏گفت تازگی‏ها به محل برگشتند.

با حرفهای پدر حالا به راز منصور و علت گوشه ‏گیری او پی برده بودم و از اینکه کتابهایم را که بابا پوست گرفته بود نشان او داده بودم ناراحت شدم، آخه اون که پدرش پیشش نبود تا کتابهایش را پوست بگیره.