خاله تو آبادان محل کار شوهرش زندگی می‏کرد. با گرم‏ شدن هوا و تعطیلی مدارس با بچه‏هایش به زادگاهش می‏آمد و در خانه مادر بزر‏گ ساکن می‏شد. از آن به بعد آنجا پاتوق ما و بچه‏های خاله می‏شد. همه‏ وقتمان را به بازی با همدیگر می گذراندیم. خیلی زود تابستان تمام می‏شد و خاله تدارک برگشت به آبادان را می‏دید. مادر بزرگ هم برایش ماست خیگی و نان خانگی آماده می‏کرد تا همراهش ببرد. من هم سعی می‏کردم چند روز باقی مانده را خانه پدر بزرگ بمانم. روزهای خوش تابستان و بازی با پسر خاله ‏ها و رفتن به باغ و صحرا و خواب ظهرها تو هشتی خانه مادر بزرگ تمام ‏شده بود. شب آخر بود که با هم بودیم، خوابم نمی ‏برد نیم‏خیز شدم و گفتم:

- یداله راه آبادان دوره؟

یداله که انگار منتظر این سوال بود نشست و گفت:

- خیلی

- چقد؟

- از اینجا با ماشین ‏تا ازنا می‏ریم اونجا سوار قطار ‏می‏شیم تا اهواز و از اون به بعد هم به آبادان. بعضی جاها هم با بلم.‏

- چاخان نکن

- چاخان نمی‏کنم، قبول نداری از خاله بپرس.

- اگه راس میگی بگو قطار چطوریه؟

- یه ماشین درازه، راس صد تا ماشین، طایرم نداره.

- طایر نداره پس چطوری راه ‏می‏ره؟

- نه که نداره، آهنیه، توشم اطاق اطاقه، ما یه اطاق ‏می‏گیریم، تو راه شام هم ‏میدن.

- منکه نه قطار دیده بودم و نه بلم رفتم سراغ سوال بعدی

- بلم چطوریه؟

- کشتی دیدی؟

– نه

- خب اگه کشتی ندیدی چطوری بگم بلم چطوریه اون یه کشتی کوچیکه که روی آب حرکت ‏می‏کنه توش ‏می‏شینیم و از رودخانه به خرمشهر می‏رسیم.

– چرا سوار ماشین نمی‏شید؟

- دیوونه برا اینکه راه خاکی به آبادان نیست آبادان تو آبه

- یداله چاخان نکنیا

– نه به خدا از شکراله بپرس.

یداله، شکراله برادر کوچکترش را که کنارش خوابیده بود تکان داد و گفت: مگه آبادان تو آب نیست؟

شکراله که گیج و منگ بود جواب داد:

- به آبادان رسیدیم؟

- آبادان کوجا بود، کا اینجا خونه ننه‏جونه، موگوم مگه آبادان تو آب نیس؟

- ها هس.

– دیدی، فکر کردی مو چاخان ‏می‏کونوم؟

سری تکان دادم و گفتم: گلابی‏ها آبادان کی ‏می‏رسه؟

- آبادان که گلابی نداره اونجا خرما داره، درختاش مثل درخت گلابی نیس هر کدومش اندازه چند تا درخت گلابیه یه برگش راس یه درخت گلابیه.

- آبادان دیگه چی داره؟

- پالا‏یشگاه داره، لین برم و بابارده داره، ماهی شوریده و زبیده داره.

- خب ماهم ماهی قرمز داریم.

- دیوونه ماهی قرمزا ‏می‏شه خورد ماهی زبیده و شوریده را ‏می‏خورن.

- ما هم عوضش نخود‏آب و قرمزه و کباب شا‏می ‏و آبریمی ‏‏می‏خوریم.

یداله نیم خیز شد و دست‏هایش را بهم زد و گفت: شما که تلویزیون ندارید.

- تلویزیون چیه؟

- اندازه صندوق مادر بزرگه، بلکه کمی‏‏ بزرگتر مثل رادیو حرف ‏می‏زنه و آدما را هم نشون ‏می‏ده.

- شما هم تلویزیون دارید؟

- نه همسایه مون داره گفته هر وقت دلتون خواست بیاید تماشا کنید.

- ما هم پارسال تو مدرسه مون به دیوار یه پارچه سفید زدن و یه دستگاه بود که چراغ داشت و نورش که رو پارچه افتاد آدما را نشون ‏می‏داد، حرفم ‏می‏زدند.

- چی ‏‏نشون ‏می‏داد؟

- شستن دست‏ها و مسواک زدن و حمام رفتن.

بازار کُرکُوری‏هایمان گرم بود بدون اینک متوجه باشیم صدایمان بلند شده است. ناگهان صدای بم و بلندی در فضا طنین انداز شد و ما هر دو ساکت شدیم. پدر بزرگ بود که می‏گفت: بگیرید بتمرگید می‏خوام بخوابم فردا هزار کار دارم.

مطالب مرتبط