مادر از صبح اول وقت مشغول شستن لباسها بود، می‏گفت قرار است دایی بیاید لباسها را برای آب کشیدن توی جوی آب کنار باغشان ببرد. اواسط روز بود درب خانه به صدا درآمد:

- ببین کیه، حتمی‏ داییه.

- کیه؟

- منم دایی اومدم رختا را ببرم.

- سلام.

- سلام، پس چرا جواب نمیدید؟

- خیلی وقته پشت دری؟

- نه خیلی، مادرت رختا را شست؟

- بله دلش می‏جوشید می‏گفت چرا دایی دیر کرد.

دایی وارد خانه شد و تشت لباس را پشت دو چرخه‏اش بست، مادر گفت:

- با زن رمضون بگو بپا رختا گَل آب نره.

- باشه  بهش میگم.

- دایی، زن رمضون کیه؟

- همون که میخواد این لباسا را آب بکشه.

- کجا؟

- امروز طاق آب باغ پیونده، زنا محل میاند اونجا لباساشونا می‏شورند.

- منم بیام؟

- نکنه میخوایی رخت بشوری؟

- نه میخوام تماشا کونم.

- از مادرت بپرس.

با التماس و قول نزدیک نشدن به جوی آب مادر راضی شد همراه دایی بروم. چیزی طول نکشید که از آبادی خارج شدیم و به باغات رسیدیم. زنها اطراف جوی مشغول لباس شستن بودند. دایی گوشه‏ای ایستاد یکی از زنها به ما نزدیک شد:

- پسر حاجی تشتا بذار کنار جو.

- باشه.

- خواهرت چیزی نگفت؟

- چرا گفت حواست باشه رختا گَل آب نرند.

- هر دفعه که لباسا را میفرسته همینا می‏گه، نمی‏دونم تا حالا کدوم لباسا گَل آب دادم.

- مواظب بچه هم باش، می‏خواد رخت شستنا تماشا کونه.

- رخت شستنم تماشا داره؟

- چه می‏دونم از خودش بپرس.

دایی راهی باغ شد و من پیش زنها ماندم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد یک چوب کلفت بود که سر آن پهن بود و دسته‏ای باریک داشت. آنرا روی لباسها می‏زدند. وقتی زن رمضون گفت کُتِک چُوقا به من بده فهمیدم اسمش چیه.

- برا چی اونا رو لباسا می‏زنید؟

- برا اینکه شیطونی کردند.

- لباس که شیطونی نمی‏کونه.

- پس چیطوری کثیف می‏شه؟

زن دیگری که مشغول کشیدن صابونی بزرگ رو لباسها بود گفت:

گِل چُووه را بده به من و انقده سر به سر بچه نزار، حواست پرت میشه رختا گَل آب می‏رند.

- اله‏اکبر تو هم که حرف دختر حجی را می‏زنی.

- جواب بچه را درس بده، بگو کُتِک چُوق به چه درد میخوره.

- تو که بلدی خودت بگو

- کُتِک چُوقا رو رختا می‏کوبند تا چرکاش بیرون بیاد.

از آنها که بگو مگویشان ادامه داشت فاصله گرفتم و بالاتر رفتم تا ببینم این همه آب از کجا می‏آید. تو مسیر متوجه چند سیب شدم که آب داشت آنها را با خود می‏برد. لب جوی رفتم تا آنها را بگیرم. لیز خوردم و توی جوی افتادم. آب با خودش مرا برد. نزدیک زنها که شدم یکی از آنها متوجه من شد.

- بچه داره خفه می‏شه یکی بپره تو آب نجاتش بده.

 با سر و صدای او یکی از زنها قبل از اینکه زیر پل بروم توی آب پرید و مرا بیرون آورد. زنها دورم جمع شدند از سر و صدایشان دایی با عجله از باغ بیرون آمد.

- مگه نگفتم مواظب بچه باشید، از بس حواستون به حرف زدنه نفهمیدیدی بچه رفته لب آب، اگه خفه میشد چیکار می‏کردید.

زنها ساکت شدند و دایی دستم را گرفت و تو باغ برد.

- همینجا آفتاب وایسو تا لباسات خشک بشه، به ننه هم چیزی نگو.

سرم را به علامت قبول حرفهای دایی تکان دادم و همانجا ایستادم تا لباسهایم خشک شود.