دو سه ساعتی سر شب‏ها برق ‏می ‏آمد و ‏می‏رفت، البته اگر موتور برق خراب نبود وگازوئیل داشت و گرنه همین دو سه ساعت هم از برق خبری نبود. وقتی نبود، لامپا و تریک و مرکبی بود که روشنایی زیادی نداشتند. اما قصه شنیدن که چشم نمی‏خواست، گوش ‏می‏خواست تازه تو نور کم بیشتر حال ‏می‏داد، به خصوص زیر کرسی. برای همین حس و حال بود که خیلی از شب‏ها پاپیچ بابا ‏می‏شدیم که: بابا یه قصه برامون تعریف کن.

- مشقاتونا نوشتید؟

- بله همون پسین نوشتیم.

چند تا از قصه‏ های پدر از کتاب‏های مختار‏نامه و کرد شبستری و لیلی و مجنون بود و چند تایش هم از ماجراهایی بود که خودش یکی از قهرمان‏هایش به حساب می‏آمد. دو‏می‏ها بهتر حال ‏می‏داد چون قهرمانش جلوی چشممان بود. بابا وقتی قصه تعریف میکرد چنان با شور ‏می‏گفت که جیک هیچکس در نمی‏آمد، الا مادر که درست موقعی که داشت داستان به اوج خودش نزدیک ‏می‏شد و بابا قدم به قدم ما را به پرده بعدی و پرده‏های بعدی ‏می‏برد، با یک کلمه که داستان را لو ‏می‏داد وسط قصه‏گویی بابا ‏می‏پرید. آنوقت بود که بابا قهر ‏می‏کرد و قصه را ناتمام ‏می‏گذاشت. مثلا وقتی داشت داستان قهر پسر دایی‏اش با زنش و رفتنش به یک شهر دیگر و جست و جویش برای یافتن او را تعریف ‏می‏کرد و میگفت: یکی نشونی داد که اونا تو شاپورباد دیده، منم با یه ماشین باری قصد رفتن به اونجا را کردم، شب ما را گرفت و از اتفاق ماشین تو راه شاپورآباد خراب شد نه راه به پیش داشتیم و نه به پس، از ترس گرگا هم جرات پیاده رفتن به آبادی را نداشتیم. همانجا ماندیم در تاریکی شب، توی بیابون از دور نقاط نورانی به ما نزدیک ‏می‏شدند. در این موقع نفس‏ های ما تو سینه حبس شده بود و منتظر شنیدن بقیه ماجرا بودیم که ناگهان مادر ‏می‏گفت: گرگ نبودن، آدمای آبادی بودن با چراغ به کمکشون ‏می‏اومدن.

یا وقتی داستان شبی را تعریف ‏می‏کرد که حال پدرش بهم ‏می‏خورد و او را که نوجوانی بوده پی حکیم تو تاریکی شب و نا امنی آنروزها ‏می‏فرستند وقتی به اینجا ‏می‏رسید که ‏می‏گفت: چند نفر تو تاریکی    مادر ‏می‏گفت دزد بودن

آنوقت با‏با داستان را قطع ‏می‏کرد و قهر ‏می‏کرد و خطاب به نه ‏نه ‏می‏گفت : دوباره توکم را چیدی و مادر می‏گفت:

- این قصه‏ ها را هزار بار تعریف کردی چیز دیگه بلد نیسی.

بابا در مقابل اصرار من و خواهر و برادرم که داستان را ادامه بدهد، ‏می‏گفت:

- برید تا ننه تون براتون تعریف کنه و ما هم در جوابش می‏گفتیم: آخه ننه خب تعریف نمی‏کنه.

مادر ‏می‏گفت: براشون تعریف کون دیگه، انگا کُفر به کمیزه گفتم، خُبِس چیزی بلد نیسی، اگه جا آقا بودی که یه ساعت رو منبر حرف ‏می‏زنه و پا منبرش هرکی برا خودش یه سازی ‏می‏زنه چیکار‏می‏کردی؟  اما بابا زیر بار نمی‏رفت که نمی‏رفت. همیشه دلم ‏می‏خواست آخر این قصه‏ها را از زبان بابا بشنوم. تا اینکه یک روز غروب که از خانه برای خریدن قلم و دوات بیرون رفتم سر‏گذر چند تا از جوان‏های محل را دیدم که دور بابا را گرفته بودند و اصرار که: مش‏رضا جون بچه‏ات قصه گرگا شاپورباد را برامون تعریف کون و بابا هم ‏می‏گفت: یه وقت دیگه. منهم بی اختیار به جمع آنها پیوستم و بلند گفتم:

- بابا براشون تعریف کن دیگه، حالا که نه‏نه نیس توکتا بشکنه.

 با اصرار من و بچه‏ ها عاقبت با‏با رفت رو سکوی مغازه حاج ‏صمد نشست و در جمع بچه‏ ها، همه قصه ‏ها را یکی‏یکی تا آخرش بدون اینکه کسی جیکش در بیاد تعریف کرد. داشت هوا تاریک میشد که قصه‏ها تمام شد. تا از جایمان بلند شدیم مش‏کریم با گاریش از راه رسید و همه رفتند سراغ او و گاری و اسبش.

مطالب مرتبط