پدر بزرگ وارد خانه شد و کلیدهای چوبی باغ‏هایش را روی طاقچه ایوان گذاشت. مادر بزرگ سرش را از مطبخ بیرون آورد:

- سلام. حجی

- سلام، ناهارا ور کن امروز پنجشنبه‏ اس می‏خوام برم سر خاک.

- تا آبی به سر و صورتت بزنی سفره را پهن می‏کنم.

مادر بزرگ با کماجدان از مطبخ بیرون آمد یک راست به طرف اطاق توی ایوان رفت تا غذا را ورکند.

- راسی حاجی تو راه قبرستون یه توک پا برو خونه غلوم عباس دعوتش کن بیاد این کندوما را بکوبه تا دوناشا جدا شه، این سه تا تاچه از بعد خرمن تا حالا تو دست و پاس.

- هرکی تو قبرستون نباشه غلوم عباس طبق معمول یا تو قبرش خوابیده و یا سر قبرش معرکه گرفته، همون‏جا بهش میگم فردا بیاد.

ننه جان زد زیر خنده:

- غلوم عباس زنده و سول و مول و گنده دوتا نون خونه‏ای را می‏خوره و قبر برا خودش کنده، عجب حکایتیه.

- این مرد برا خودش ماجراهایی داره. روزای پنجشنبه رو قبرستون یقه جونا را می‏گیره و می‏گه بیاید برا غلوم عباس که جوون مرگ شده فاتحه بخونید. خودشم جواب اونا را می‏ده.

- می‏گند گلاب پاش رو قبرش می ذاره و گلاب تو دست هر کی فاتحه می‏خونه می‏ریزه.

- غلوم عباسه دیگه، چیکارش می‏شه کرد.

مادر بزرگ دوباره زد زیر خنده. حالا که پدر بزرگ و مادر بزرگ بگو بخند راه انداخته بودند منهم جرات به خرج دادم و گفتم:

- باباجون برا چی برا خودش قبر درس کرده؟

بابا‏جون نگاهی به من کرد و گفت : 

- تو کی پیش پدر و مادرتی، همشا که اینجایی پدر و مادرت هم که عین خیالشون نیس که تو بچه اونایی.

مادر بزرگ حرف پدر بزرگ را قطع کرد و گفت:

- مرد، بچه امروز ظهری اومده اینجا. جواب سوالش را بده. پدر بزرگ ادامه داد:

- غلوم عباس نمی‏دونم از رو زرنگیه و یا سادگی میگه هر وقت که عزرائیل میاد جون منا بگیره سنگ قبر منا که می‏بینه می‏گه اینکه مرده. برا همینه که من تا حالا صد سالگی را هم گذروندم.

منتظر بقیه حرف‏های پدر بزرگ بودم که صدای خنده بلند مادر بزرگ او را به سکوت وا داشت. ننه‏جون در حالی که هنوز می‏خندید به باباجون گفت:

- تا آبگوشتا سرد نشده نونا را تیلیت کن توش.

پدر بزرگ تکه‏ای نان برداشت و گفت:

- چرا اینقذه این نونا سفته تو یانه باید خردش کنی.

- غر نزن مرد، آبگوشت پختم تا این نونا سکه بشه ناشکری نکن.

پدر بزرگ شروع به خوردن گوشت و آبگوشت کرد. غذایش که تمام شد از سر سفره بلند شد تا راهی قبرستان شود دوباره مادر بزرگ به او یادآور شد غلوم عباسا را برا صبا صبح دعوت بگیر.

خیلی دلم می خواست غلوم عباسا را که وصفش را شنیدم با چشمان خودم ببینم برا همین دور و بر ننه جون راه می‏رفتم و هرکاری که می گفت فرز انجام می‏دادم تا شب اجازه بدهد پیشش بمانم.

..........

با صدای بع‏بع گوسفندان از خواب بیدار شدم چند بار از این دنده به آن دنده شدم که صدای بکوب درب، خواب را به کلی از سرم بیرون کرد مادر بزرگ از تو حیاط گفت: کیه؟

- غلوم عباسم اومدم گندوما را بکوبم.

تا مادر بزرگ رفت چیزی بگوید از ایوان پایین پریدم و سراغ در رفتم. درب را باز کردم مردی درشت قامت با کلاه نمدی و شالی به کمر پشت درب بود. یک وسیله شبیه غربال نانوایی مادر بزرگ در دست و چیزی شبیه تنه یک درخت روی شانه‏اش بود.

- سلام این گرز رستمه؟

- علیکم سلام، یاالله بگو تا من بیام تو، بگم این گرزه کیه.

تا از دالان وارد خانه شدم که یا‏الله بگم مادر بزرگ چادر بسر جلو درب حاضر شد.

- سلام غلوم عباس خوش اومدی بفرمایید تو، بچه‏ها و نوه‏ها خوبند؟

- سلام زن حاجی بد نیستند، خدا را شکر.

وقتی غلوم عباس وارد خونه شد تازه چشمم به جلیقه و تمبان دبیت و گیوه‏هاش افتاد. گرز را که پایین می‏گذاشت دستان بزرگ و ضمختش مشخص شد.

- خب بچه گفتی این گرز رستمه، نه باباجون این گرز غلوم عباسه.

- باهاش دعوا می‏کنی؟

- صبر داشته باش تا ببینی اونا تو سر کی می‏زنم.

غلام عباس خنده‏ای کرد و گفت زن حاجی تاچه گندوما کوجاس؟

- تو اطاق سوکی، تا اونا را میاری من برات چاشن بیارم.

- نه چاشنا بزار یه ساعت دیگه.

غلام عباس به طرف اطاق آخری رفت و یک تاچه گندم آورد و گوشه حیاط خالی کرد و گرزش را برداشت و شروع کرد به کوبیدن خوشه‏های گندم. هر ضربه که می‏زد تعدادی از دانه ‏های گندم از غلاف بیرون می‏زدند و به این طرف و آن طرف می پریدند. بعد از چند بار کوبیدن گندم‏ ها، رویش را به من کرد و گفت دیدی غلوم عباس گرزش را تو سر کی می‏زنه؟ سری به علامت تایید تکان دادم و او هم به کارش ادامه داد. داشت چشمانم از تعقیب بالا رفتن و پایین آمدن گرز و ورجه و ورجه کردن دانه‏های گندم خسته می‏شد که غلوم عباس گرزش را کناری گذاشت و سراغ وسیله دیگرش رفت گفتم این چیه؟

- مگه تا حالا ندیدی ننه جونت آرد غربیل کنه؟

- چرا یه غربیل کوچیک تو مطبخ داریم.

- خب اینم همونه فقط بزرگه.

- اینکه خیلی بزرگه زور خیلی می‏خواد.

غلام عباس بدون اینکه حرفی بزنه چند بیل از گندما را که کوبیده بود تو غربیلش ریخت و در یک گوشه دیگری از حیاط شروع به تکان دادن غربیل کرد. دانه‏های گندم از سوراخ‏های آن خارج و روی هم جمع می‏شدند. غلوم عباس نگاهی به من کرد و گفت برو چاشنا از ننه جونت بگیر و بیا، بگو با چای قند نمی‏خورم اگه داری کشمش بده.

مطالب مرتبط