نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

ننه همانطور که پشم جور می‏کرد رو به بابا که سرش را تکیه داده بود به دیوار و چشم‏ها‏یش از فرط خستگی روی هم رفته بود، گفت: همون روز که می‏رفتی سجل بگیری بهت گفتم تاریخش همون باشه که آقام خدا بیامرز نوشته پشت قرآن نه کوچکتر نه بزرگتر اما آخرش کار خودتا کردی. بابا خمیازه‏ای کشید و گفت: بذار موقع اجباری رفتنش که شد اونوقت می‏فهمی‏ چرا شناسنامه‏ ش را کوچکتر گرفتم.

ننه دسته پشم‏ها‏ی سرخ رنگ را جدا از بقیه پشم‏ها‏ به کناری گذاشت: نقد را ول کنیم نسیه را بگیریم؟ بچه دو سال از هم سن و سالهاش تو مدرسه عقب بیفته که چی‏چی؟ که دو سال دیرتر بره اجباری؟

بابا نگاهی به من که آرام و بی صدا نشسته بودم انداخت و گفت: حالا چند سال دیرتر بره مدرسه چیطور میشه؟ عوضش میاد در مغازه کار یاد می‏گیره. چنان کار یادش میدم که سر یه سال بشه یه اوستا تخت کش درست و حسابی. به وقتشم اگه خواست میره مدرسه اگه هم نخواست مثه خیلی از بچه‏ها‏ی مردم میچسبه به کار.

من که تا آن موقع آرام نشسته بودم به حرف آمدم و گفتم: بابا من دوست دارم برم مدرسه. بچه‏ها‏ همه شون اسمشونا نوشتن...

ننه اجازه نداد حرفم تمام شود، دسته پشم سفید توی دستش را گذاشت روی پشم‏ها‏ی سفید جدا شده و گفت: کار جای خودش، درس هم جای خودش. بچه باید بره مدرسه که فردا برا یه کاغذ نوشتن محتاج این و اون نباشه. فردا برو سراغ عباس آقا مدیر مدرسه ببین چیکار می‏شه کرد. 

-خیلی خب حالا وخی یه لقمه نون بیار بخوریم تا فردا ببینیم دنیا دست کیه. 

پدر این را گفت و مادر بدون معطلی از جایش بلند شد و رفت سراغ قابلمه آبگوشتی که از عصر تا حالا روی چراغ سه فتیله گوشه اتاق قل‏قل می‏کرد. 

***

بابا که صبح کله سحر از خانه زده بود بیرون با سجلی توی دست از راه رسید. من که توی کوچه با بچه‏ها‏ گرم هفت سنگ بازی بودم با دیدن بابا، بازی را رها کردم و دویدم توی خانه. 

ننه پای تنور مشغول چانه کردن خمیرها بود که بابا صدایش زد: کجایی خدیجه؟

ننه با دست‏ها‏ی آغشته به خمیر خودش را به دالان رساند: سلام چیکار کردی؟

بابا سجل را به مادر نشان داد: این سجلّ پسر غلام مشتیه به مهدی ما میخوره. میخوام اسمش را با همین سجل بنویسم مدرسه.

ننه گفت: امان از کارای تو مرد، مگه پسر غلام خودش نمیخواد بره مدرسه؟

-نه مشتی می‏گه مدرسه به درد بچه نمی‏خوره بچه‏م می‏ره سنگ تراشی.

ننه دوباره پرسید: اونوقت عباس آقا قبول میکنه که مهدی با سجلّ یکی دیگه بشینه سر کلاس؟

-عباس آقا خودش این راه را پیش پام گذاشت. گفت از من نشنیده بگیر اما برو بگرد سجلّ یکی که نمیخواد درس بخونه را پیدا کن تا بچه‏ت را اسم نویسی کنم. 

بابا این را گفت و بعد رو کرد به من: یادت باشه تو مدرسه اسمت رضا پریشانیه.

مادر با ناباوری خطاب به من گفت: چرا معطلی بچه برو دست و صورتتا بشور، پیرن و شلوارتا بپوش و با آقات برو مدرسه اسم نویسی کن.

چیزی طول نکشید که به مدرسه رسیدیم یک نفر دم در مدرسه ایستاده بود از بابا پرسیدم: بابا این عباس آقاس

-نه این آسدحاجی بابا مدرسه هماس

-سلام مش رضا میخوای بچه را اسم نویسی کنی؟

-سلام، بله، عباس آقا هستش 

-بله تو دفتره

وارد دفتر مدرسه که شدم یک مرد چاق چهار شانه پشت میزنشسته بود، کلاه شبگاهی به سر داشت که ابهتش را چند برابر می‏کرد. پدر سلامی‏کرد و سجل را جلویش گذاشت. مدیر خودنویس را برداشت و دفتری را باز کرد. از پشت میز روی نوک انگشتانم ایستادم و سرک کشیدم تا ببینم اسم نویسی چطوریه که دستم به پرچم خورد و افتاد روی زمین. عباس آقا مدیر سرش را بلند کرد و گفت: این بچه که اسمشا ننوشته شیطونه، پدر به من نهیب زد برو عقب. عباس آقا همانطور که زیر لب زمزمه می‏کرد رضا پریشانی، دفتر را بست و گفت بهش گفتی اسمش تو مدرسه رضا پریشانیه 

- بله 

***

امتحانات سال ششم را داده بودم و رفته بودم مدرسه که تصدیقم را بگیریم. آقای مدیر صدایم کرد: پریشانی! پریشانی!

-بله آقا!

-شاگرد اول مدرسه شدی اما حیف که تصدیقت به اسم خودت نیس. یه سر به اداره فرهنگ تو درمحکمه بزن، ببین کی باید بری اصفهان امتحان آزاد بدی و تصدیق به اسم خودت بگیری.

با تعجب گفتم امتحان آزاد چیه؟

-تابستون یه امتحان از کسایی که مدرسه نرفتن اما خودشون کتاب‏ها‏ را گرفتن و تو خونه خوندن، میگیرن هر کی قبول بشه بهش تصدیق ششم را میدن. اینجوری خیلی به نفعته چون دیگه دبیرستان را مجبور نیستی با اسم کس دیگه ای بخونی. 

 

مطالب مرتبط