با پسر عمویم راهی دبستان شدم، او کلاس ششم بود و من کلاس دوم، مردی که قبایی به تن داشت و شالی به کمر، روی سکوی درب خانهای نشسته بود و داشت از کیسه کوچک پر شالش چیزی مانند برگ خشک شده بر میداشت و داخل وسیله ای میریخت. از پسر عمویم پرسیدم
- این چیه، دستشه ؟
- چاپوق.
- چاپوق برا چیه؟
- برا اینکه باهاش تنباکو بکشه بابام به اینا میگه دودی
- دودی یعنی چی؟
- یعنی توتون و قلیون و سیگار میکشند تازه بعضی هاشون شیرهایاند، اونا دیگه بدترند.
من که تا حالا این کلمه را نشنیده بودم به فکر شیره انگور افتادم، برای همین گفتم: شیره که بد نیست همه میخورند.
پسر عمو با تمسخر گفت: اینا باش، کله پوک این شیره با اون شیره فرق میکنه، اون شیره انگوره، این شیره تریاک. بعدش دستم را کشید و برد آنطرف جوی آب.
- چرا اینجوری کردی نزدیک بود بیفتم.
- میخواسم چشممون تو چش اسمال شیرهای نیفته.
- چرا؟
- اخه بابام گفته اگه دیدیش سلامم بهش نکن.
- اون که هیچی همراش نیس.
- بسکی کار بدیه یواشکی میرند با رفیقاشون یه گوشهای میکشن.
با حرفای پسر عمو، نفرتم از دودیها بیشتر شد و فهمیدم که ممکن است کسانی هم دودی باشند و ما دودشان را نبینیم، این بود که به دود خیلی حساس شدم حتی فکر میکردم نکند مادر بزرگ که تو مطبخ دم به دقیقه با دود سر و کار داره دودی باشد.
با این فکر تو ذهنم کلنجار میرفتم که سیگاریها دودی هستند یا نه. کتابهایم را با اینکه هنوز امتحان ثلث اول را نداده بودیم تا ته نگاه کردم هیچ چیز از دود و سیگار و قلیان توش نبود. لابد کلاس سوم که میرفتیم بود. تصمیم گرفتم از معلم بپرسم، دستم را بالا بردم و گفتنم: آقا اجازه؟ آقا سیگاریها هم جزو دودیا حساب میشن؟
با این سوال من بچه ها زدند زیر خنده و آقا بلند گفت: ساکت به چی میخندید و بعد ادامه داد: بچه جان دودی دودیه چه سیگار بکشه و چه قلیون و هر زهر مار دیگه بعدشم تو چیکار به این کارا داری حواست تو درس و مشقت باشه.
- چشم آقا
حالا دیگر مطمئن شده بودم که بابا هم دودی است چون پاکت پاکت سیگار هما میخرید و میکشید. ظهر که از مدرسه برگشتم، به مادر گفتم: سلام ننه میدونسی بابا هم دودیه؟
- یعنی چه؟
- یعنی هرکی سیگار میکشه اونم دودی حساب میشه.
- هرچی بهش میگم مرد اینقده سیگار نکش به خرجش نمیره که نمیره.
حالا که مطمئن شده بودم بابا دودیه و کار خوبی نمیکند با خودم تصمیم گرفتم یک کاری بکنم تا پدر دست از سیگار کشیدن بکشد. یک روز که چند تا مشتری برای خرید جنسهایش به خانه آمده بودند بابا مرا صدا زد:
- برو یه پاکت سیگار هما از حسین بقال بخر و بیار.
- پول نمیدی
- بگو بنویس به حساب.
دلم نمیخواست برای پدر پاکت سیگار، بخرم شاید این فرصتی بود که مخالفت خودم را با دودی بودن بابا نشان بدهم. پیش خودم گفتم به بابا میگویم حسین بقال نبود و یا سیگار نداشت، اما او از حسین بقال میپرسید و دروغ من لو میرفت. بعد به فکر افتادم که به خانه مادر بزرگ بروم و بگویم دایی تو راه مرا دید و زوری مرا به خانه مادر بزرگ برد. تو افکارم غوطه ور بودم که یک راه حل به فکرم رسید. بدون اینکه توجه بابا را جلب کنم جعبه سیگار خالی را که دور انداخته بود برداشتم و دو ورق کاغذ سفید هم از وسط دفتر نقاشی کندم و از خانه بیرون رفتم و تکه چوبی پیدا کردم و آنرا به اندازههایی که داخل جعبه جای بگیرد قطعه قطعه کردم و دور آنها را با کاغذ سفید پیچیدم و مرتب داخل جعبه چیدم و به خانه برگشتم.
- بابا سلام اینم سیگار.
- بده به من و برو دنبال درس و مشقت.
به اطاق برگشتم و به صندوقخانه رفتم و پنهان شدم. چیزی نگذشت که بابا وارد اطاق شد و با داد و فریاد سراغ مرا گرفت. مادر گفت:
- مرد چیه داد و فریاد میکنی؟
- میدونی دُردونت چیکار کرده؟
- چیکار کرده؟
- گفتم برو سیگار برام بخر رفته چوبا را دورش کاغذ پیچیده و تو جعبه گذاشته، جا سیگار تحویلم داده، منم اونا را تعارف مشتری کردم بسکی خندیدند از عار خیس عرق شدم.
- اینکار بچه عار نداره، پفپف سیگار کشیدن عار داره.
- ازش طرفداری نکن، نُنُر میشه.
- بچهام کار بدی نکرده تو که سیگار میکشی و تعارف بقیه هم میکنی کار بد میکنی، بعدشم وقتی حرف حساب تو گوشِت نمیره بچه اینجوری میکنه آخه نمیخواد باباش جزو دودیا باشه.
بابا که در مقابل مادر کم آورد گفت اگه با این حرفات بچه را لوس نکردی هرچی میخوایی بگو.
کمی بعد مادر گفت:
- بابا رفت بیا بیرون یه وقت خفه نشی
- یه وقت دوباره میاد.
- نه با مشتریهاش رفت بانک تو هم برو خونه ننه جون، چوش بابات که خوابید برگرد.
- باشه همی حالا میرم.