زنگ آخر بود که بابای مدرسه چکش را چند بار روی زنگ مدرسه زد. صدای نخراشیده آن همراه لَنبُرش بچه ها را از کلاسها بیرون آورد و به صف کرد. سر و صداها که خوابید ناظم گفت: امروز بعد از ظهر کتاب و دفتر نیارید قراره بریم دبیرستان، فیلم ببینیم.
هنوز حرف ناظم تمام نشده بود که هورای بچه ها به هوا رفت و صفها به هم ریخت. آقای ناظم چند بار چکش را روی زنگ زد اما گوش بچه ها بدهکار نبود تا اینکه آقای پیشاهنگی به کمک ناظم آمد و چند بار سوت زد تا بچهها ساکت شدند. بعد ناظم صدایی صاف کرد و به مستخدم مدرسه گفت: برو در مدرسه را بازکن تا صف ها یکییکی برن بیرون. صف محل ما که از مدرسه بیرون رفت، جعفر کِش دور کتاب هایش را کشید و رها کرد و گفت: آخ جون فیلم. صدای برخورد کش روی کتاب توجه بقیه بچهها را جلب کرد. جعفر گفت:
- بچه ها کی تا حالا فیلم دیده؟
خالق گفت: من، جعفر دوباره کش را کشید و رها کرد:
- دروغگو دشمن خداس تو کجا فیلم دیدی بگو ببینم چطوریه؟
- دروغ نمیگم، باباجونم یه چیزی از مکه آورده که اگه تو سوراخش نگاه کنی و یه دکمه داره هی بِچِلونی فیلم میبینی.
- چه فیلمی؟
- مکه و چند تا مسجد.
- اون که فیلم نیس.
بچه ها یکی یکی درِ خانه هایشان از صف جدا شدند خالق هم که به خانه شان رسید از صف بیرون رفت و بحث بین او و جعفر تمام شد. صف کوچک و کوچکتر میشد تا اینکه من و برات که خانههایمان توی یک دالان بود تنها شدیم. پدر برات دم دالان ایستاده بود و یک کاسه توی دستش بود:
-کتاباتا بده من و برو دو ریال ارده و شیره از تو بازار بخر و بیار.
برات بی هیچ معطلی کاسه را از دست پدرش گرفت و روانه بازار شد. وارد خرند که شدم بوی سرگنجشکی همه جا پیچیده بود و کماجدان روی چراغ سه فتیلهای توی اتاق نشان از این بود که اشتباه نمیکنم.
- ننه کجایی؟
- تو صندوقخانه دارم برا ناهار ترشی میارم سرگنجشکی پختم.
- زودباش غذا منا ورکن.
- طاقت بیار صبرکن تا بابات بیاد.
- امروز میبرندمون فیلم ببینیم باید زود برم.
- رفتهای مدرسه درس یاد بیگیری یا فیلم بیبینی؟
تا رفت مادر از صندوقخانه بیرون بیاید مجمعه را گذاشتم و یک نان از گنجه بیرون آوردم.
- حالا فیلم چی چی را میخواند نشونتون بدند؟
- نیمیدونم
مادر کمی آبگوشت توی یک کاسه ریخت و چند تا سرگنجشکی توی یک بشقاب گذاشت و نانها را برانداز کرد و گفت: نون سفته را تو آبگوشتا خورد کن.
خورده و نخورده از خانه بیرون زدم. توی راه حیدر و آقا رضا را دیدم. حیدر گفت: چه کیفی داره بی کتاب و دفتر بری مدرسه.
آقا رضا گفت: توخونه که گفتم قراره بعد از ظهر فیلم نشونمون بدند بابام گفت: چند وقت پیش اداره فلاحت رعیتها را جمع کرد تا فیلم نشونشون بده اما همه نیومده بودند بعضیها گفته بودند تماشای فیلم اشکال داره.
حیدر پرسید: چه فیلمی نشونشون داده بودن؟
- درباره سن و ملخ بوده که به مزارع حمله میکنن.
- نکنه همون فیلما میخواند نشونمون بدند.
- نیمیدونم.
به مدرسه که رسیدیم در بسته بود چند تایی از بچهها روی سکوی مدرسه نشسته بودند و چند تایی هم داشتن با همدیگر در باره فیلم حرف میزدند. در این میان محمد ظاهرا از همه دست پرتر و صاحب نظرتر بود چون داشت از قول پسر عمویش که خوزستان زندگی میکرد از فیلم مرد نامریی که تلویزیون آنجا نشان میداد تعریف میکرد. بچهها جلب حرفهای محمد بودند که یک مرتبه یکی از آنها که با بقیه فاصله داشت با صدای بلند گفت: آقا سلام.
همه نگاهها به سمت او متوجه شد اما خبری از آقا نبود. محسن گفت: بی مزه مرض داری و گذاشت دنبالش. از پیچ کوچه که رد شدند صدایی به گوش رسید. بچهها همگی به سمت صدا دویدند. ناظم مدرسه که با دوچرخه به مدرسه میآمد با دیدن بچهها که دنبال هم میدویدند اختیار دوچرخه از دستش خارج شده بود و کنار جوی توی کوچه افتاده بود. بچهها با دیدن این صحنه همه عقب نشینی کردند و تو دالان خانهها مخفی شدند. ناظم لنگان لنگان راه مدرسه را در پیش گرفت. وقتی در مدرسه چهارطاق شد یکی یکی بچه ها از مخفیگاههای خود بیرون آمدند و توی حیاط مدرسه جمع شدند. ناظم از دفتر مدرسه بیرون آمد:
- آسد حاجی در مدرسه را کُلون1 کن، نه کسی بیرون بره نه کسی بیاد تو، مبصر کلاس ششم تو هم بچهها را به صف کن.
بچهها از ترس جیکشان در نمیآمد، به سرعت تو صف رفتند. ناظم گفت:
- کی خطش خبه؟
حیدر دستش را بالا برد و گفت: آقا اجازه ما.
- یه برگه کاغذ از دفترت بکن و اسم بچهها را بنویس.
- آقا اجازه دفتر نداریم خودتون گفتید نیارید.
- برو از دفتر مدرسه یه کاغذ بردار بیار.
- حیدر دوان دوان به دفتر رفت و با یک کاغذ ده شاهی و خودکار و خطکش برگشت.
- آقا اجازه کاغذا خط کشی کنم؟
- نه نمیخواد شماره بزن
حیدر اول اسم خودش را نوشت و با حرکت کردن بین صفها اسم بقیه را هم نوشت.
- آقا اجازه خلاص شد.
- اسم خودتا نوشتی؟
- بله
ناظم کاغذ را از حیدر گرفت و تا زد و توی جیبش گذاشت و همانطور که چوب را کف دستش میزد و از این صف به آن صف میرفت بچه ها را شمرد و گفت: یکی دو نمره از انضباط همه کم میکنم، فیلمم بی فیلم. آسدحاجی در مدرسه را باز کن تا اینا برند خونههاشون و بقیه بچه ها بیاند صف بکشن بریم دبیرستان فیلم ببینیم.
بابای مدرسه چشمی گفت و کلید بلند و فلزی در مدرسه را چرخی داد و رفت تا درب را باز کند. اول همه آقای ورزش وارد مدرسه شد. بچه ها به دنبالش دویدند و شروع به تعریف کردن ماجرا کردند. آقا گفت ساکت! یکی حرف بزنه ببینم چی میگید؟ رضا تو بگو
- آقا اجازه در مدرسه بسته بود پشت در جمع شدیم، آقا اجازه به خدا ما بیگناهیم کاری نکردیم، بچه ها دنبال هم میدویدن که ناظم خودش خورد زمین. آقا اجازه حالا آقا میگه شما را برا تماشا فیلم نمیبرم، ترا خدا یه کاری بکن.
- خیلی خب یه صف مرتب درست کنید و جیکتون در نیاد تا واسطه بشم شما را ببخشه.
به ترتیب قد توی صف ایستادیم آقای ورزش از دفتر بیرون آمد:
- ناظم شما را میبخشه به شرطی که بچه های هر کلاس از رو صفحه 15 تا 25 کتاب فارسی دو بار جریمه بنویسند.
///
پاورقی
کلون: : سازهای چوبی که پشت درب نصب و درب با آن قفل و باز می شد.