خوشحال بودم که یک اسباب بازی برای خودم درست کرده ‏ام. گیتی نورد را می‏گویم. برای ساختنش چند قرقره و یک سیم طایر دوچرخه و چند تکه مقوا رنگی لازم داشتم. مدتها بود چشم از چرخ خیاطی مادر و زن عمو بر نمی‏داشتم تا قرقره نخهایشان خالی شود و آنها را بردارم. چند بار تصمیم گرفتم قرقره‏های پر را بردارم و دور از چشم مادر نخهایشان را باز کنم، اما جرات نمی‏‏کردم، چند بار هم که بی خیال کتک خوردن شدم نخ دور قرقره‏ها به این راحتی باز نمی‏شد. هرچی باز‏می‏کردی بازم بود. بهتر بود منتظر خالی شدن آنها بمانم. عاقبت بعد از چند ماه انتظار لوازم کار مهیا شد و با کمک پدر گیتی‏نورد را

درست کردم. امروز روز سوم بود که سرگرم بازی با آن توی اطاق بودم. گیتی‏نورد را از این سر اطاق به آن سر ‏می‏بردم. با حرکت قرقره زیری که از همه بزرگتر بود بقیه قرقره‏ ها که روی آن داخل یک سیم فلزی قرار داشتند،‏ می ‏چرخیدند. چند تا مقوای رنگی هم به شکل پروانه پنکه چیده بودم و بین قرقره‏ها گذاشته بودم تا با آنها بچرخند. مادرم یک الله هم بافته بود که آنرا از دایره انتهای سیم که گرد شده بود و حکم فرمان را داشت آویزان کرده بودم. گاهی گیتی‏نورد را در گوشه‏ ای از اطاق از حرکت باز ‏می‏داشتم تا مسافرهای خیالی سوار و پیاده شوند. غرق بازی بودم که مادر درب اطاق را باز کرد:

- چیکار می‏کنی؟

- دارم با گیتی ‏نورد مسافر‏ می‏برم آبادان.

- چه اسمی رو این قارقارک گذاشته، گیتی ‏نورد را از کوجا یاد گرفتی؟

- دایزه1 گفت با گیتی‏نورد از آبادان اومده.

- همه زندگیت شده این قارقارک، یه دستیم ور دست من بزار.

- چیکارکونم؟

- بیا این تخم مرغا را ببر بازار بده به مش حسن‏ جاش نخود و لوبیا بگیر.

- با گیتی ‏نورد؟

 یه وقت بچه‏ها از دسستت ‏می‏گیرند، اونوقت خر بیار و معرکه بار کون.

- طوری نمی‏شه، مواظبم.

- قارقارکتا نبری بعد یه طوری بشه بیای نق بزنی حوصله نقا ندارم.

- نه مواظبم.

گیتی ‏نورد را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. وارد بازاز شدم چند تا مغازه قنادی را که پولک و نبات و سکنجبین و چای قنادی و خروس قندی درست‏ می‏کردند پشت سر گذاشتم. مغازه بعدی حلوا لوزی و ارده درست ‏می‏کرد. چند بار از او حلوا ارده خریده بودم. دلم‏ می‏خواست یکی از تخم مرغ ها را بدهم و حلوا لوزی بگیرم. شیهه اسب مرا متوجه نعل‏بند کرد. داشت پا حیوان را نعل‏می‏زد. رفتم جلوی مغازه‏ اش ایستادم. دمزن مغازه نظرم را جلب کرد. کارش این بود که به آتش باد بزند تا روشن بماند. کار نعلبند که تمام شدم گفتم:

- اوسا بیام چندتا دم بزنم؟

- اسم بابات چیه؟

- مش رضا.

- مش رضا خودمون که پایین بازار خونه داره ؟

- بله

- بیا عموجون قارقارکتا بذار کنار دیوار، فقط مواظب آتیش باش یه وقت دم زیاد نزنی شعله کنه بسوزی.

- باشه

وقتی دسته دمزن بالا و پایین ‏می‏رفت شعله تو کوره زیاد‏ می‏شد. اوسا هم تکه‏ های آهن را داخل آن‏ می‏گذاشت.

- اوسا با اینا چی درس‏ می‏کونی؟

- هرچی مشتری بخواد.

- مثلا چی چی؟

- نعل، چاقو، داس اوراغی2، میخ طویله، زنگوله.

- تا حالا بابام چیزی ازت خریده؟

- آره، این تخم مرغا را برا کی‏ می‏بری.

- مش حسن، جاش نخود و لوبیا بگیرم.

- حتمی مادرت معطله میخواد غذا بپزه.

- بله.

- توهم اومدی اینجا بازی ‏می‏کنی، پاشو برو به کارت برس.

از نعلبندی بیرون آمدم و بدو بدو رفتم تا به بقالی رسیدم تخم مرغ ها را به حسن دادم و جایش دو پاکت کاغذی کوچک نخود و لوبیا گرفتم و با سرعت به خانه برگشتم مادر توی مطبخ بود با شنیدن صدای درب گفت:

- اومدی؟

- بله

- مش حسن چیزی نگفت؟

- نه

- نخود و لوبیا را بزار لب ایوون و برو تو اطاق شربت سکنجبین بخور.

- باشه

یک کاسه‏ چی شربت سکنجبین خوردم و رفتم تو مطبخ تا ببینم مادر چکار‏ می‏کند.

- ننه چیکار ‏می‏کونی؟

- آبگوشت ‏می‏پزم

- نخود و لوبیا هم توش‏ می‏ریزی؟

- پس برا چی فرستادمت بازار، قارقارکتا کوجا گذاشتی؟

با این سوال مادر متوجه شدم گیتی‏ نورد را به خانه بر نگردانده‏ ام. بی اختیار صدای گریه‏ام بلند شد.

- چرا آبغوره‏ می‏گیری؟

- گیتی ‏نوردم...

- گیتی ‏نوردت چی، نکنه بچه ‏ها ازت چلیدند3؟

- نه

- پس چی؟

- نمی دونم کجا گذاشتم.

- نق نزن ببینم چیکار کردی.

- بخدا کاری نکردم.

- ساکت شو انگار یکی در خونه را ‏می‏زنه، ببینم کیه

مادر از مطبخ بیرون آمد و پشت در رفت.

- کیه؟

- خونه مش رضا اینجاس؟

- بله چیکار داشتی؟

- هیجی اوسا نعلبندم پسرتا بگو بیا دم در.

- کاری کرده؟

- نه قارقارکش تو دکونم جا گذاشته، براش اوردم.

با شنیدن این حرف با سرعت درا باز کردم اوسا لبخندی زد و گفت:

- آقای راننده تو که گیتی ‏نورد و مسافرشا تو راه جا گذاشتی، بیا بگیرش. دیدم بوق نداری یه زنگوله کوچیک برات زدم کنار الله هر وقت میخوایی از جلوت برند کنار زنگوله را تکون بده باشه؟

- چشم.

پی نوشت

1- دایزه: خاله

2- اوراغی: نوعی داس

3- چلیدن: ربودن، از دست کسی درآوردن به قصد دزدی