پدر لحاف کرسی را تا شانه‏ هایش بالا کشید و گفت: امشب چقد هوا سرده، مش احمد ‏می‏گفت بیرونا دو متر برف اومده.

مادر سینی چای را رو کرسی گذاشت و گفت:

- شبا زمستون درازه، تازه اول شبه آدم تا صبح چند بار پوست میندازه.

بابا تکانی به خودش داد و گفت:

- عوضش ‏می‏خوام امشب کلی تعریف براتون بکنم.

- از کوجا

- از شرط بندی قدیمی ‏ها و کارا عجیب و غریبشون که از بابا خدا بیامورزم پا کرسی شنیدم. همونا را منم برا شما تعریف می‏کنم. به یه شرط

- چه شرطی؟

- بچه‏ها مشقاشونا نوشته باشند.

- از ترس اینکه شب برق نره از پسین تا پیش پا شما مشغول درس و مشق بودند. درسته ممد؟

سرم را به عنوان تایید حرف مادر تکان دادم و نیم خیز شدم تا قدم به سینی روی کرسی برسد و چایم را بخورم. دلم ‏می‏خواست هرچه زودتر بابا ماجراهای شرطی بندی را تعریف کند. چاییم را که تمام کردم گفتم بابا پس کی برامون تعریف ‏می‏کونی، هنوز حرفم تموم نشده بود که مادر گفت: بزار بابا چایشا بخوره، منم تخمه خربوزه‏ها را که تابستون خشکوندم بیارم بو بدم بعد بشینیم پا قصه.

‏می‏دانستم تا مادر پای کرسی ننشیند بابا محال است ماجرا را نقل کند. خیلی زود مادر تخمه‏هایی را که بو داده بود روی کرسی گذاشت و جایی برای خودش پیدا کرد.

- اینم از تخمه، پوساشا پخش نکنید خب حالا بفرمایید ماجرای شرط بندی چیه؟

پدر استکانش را توی نعلبکی گذاشت و سینه‏ای صاف کرد و شروع کرد به تعریف ماجرا:

جوونا قدیم، وقتی ‏می‏خواستند برا همدیگه کرکری بخونند و خودی نشون بدن دست به کارای عجیب و غریب ‏می‏زدند که یکی از اونا شرط بندی بر سر انجام کارای غیر عادی بود.

پریدم وسط حرف بابا و پرسیدم چه جورکارایی؟

- حوصله کن حالا برات تعریف ‏می‏کونم.

مثلا یه بار چندتا از جوونا یه محل دورهم جمع ‏می‏شند و ‏می‏گند کی مَرده نصف شب به مُرده شورخونه آبادی بره و یک میخ طویله اونجا بکوبه و برگرده، یکی از اونا قبول ‏می‏کنه اینکارا بکنه و شرطا ببره.

مهین که داشت کم‏کم به موضوع علاقه‏مند ‏می‏شد خودش را از زیر لحاف کرسی بیرون کشید و گفت چه ترسناک.

بابا گفت: فکر کردم خوابی جیکد در نمیاد حالا گوش کن تا بقیه شا برات بگم.

مرده شورخانه بیرون از محل بوده و فاصله زیادی از آبادی داشته. اون جوون شب بعد یه میخ طویله بر ‏می‏داره و از دوستاش به قصد کوبیدن در مرده شورخونه خداحافظی ‏می‏کنه همزمان چند تا دیگه از جوونا محل که از قضیه خبردار شده بودند، یه لباس سفید بر ‏می‏دارند و زودتر خودشونا به پل مقابل مرده شورخونه ‏می‏رسونند و پشت درختا پنهون ‏می‏شند.

بی اختیار گفتم عجب نامردایی.

پدر پوسته تخمه‏ های تو دستش را گوشه سینی خالی کرد و ادامه داد:

اون جوون از همه جا بی ‏خبر هم آواز خوان به طرف مرده شورخونه در حرکت بوده نزدیک که میشه یکی از جوونای هم محلیش لباس سفید را تنش میکنه و دم در مرده شورخونه جلوش سبز میشه، اونم فریادی میکشه و پا به فرار میزاره. فردا صبح رفیقاش به مرده شورخونه میرند اما اثری از میخ طویله نمی‏بینند.

ننه مغز تخمه‏ ها تو دهنش را قورت داد و گفت عجب بی‏مزه ‏هایی، چی به سر جوون مردم اومد؟

- هیچی شب بعد که دو باره دوستاش دور هم جمع میشند خبری از اون نبود برا همین دسته جمعی سراغش میرند و بهش میگند، دیدی شرطا باختی و اونم هیچی از ماجرای شب قبل تعریف نمی کونه.

پدر رو کرد به مادر و گفت: تنگی آب کجاس ‏می‏خوام دهنما تر کونم.

- حالا برات آب میارم

منتظر موندم تا بابا آبخوردنش تموم بشه و گفتم از این شرط بندیها بازم برمون تعریف ‏می‏کونی؟

- باشه برای شبای بعد.

 

مطالب مرتبط