نقل از کتاب چهل پسینه، محمدعلی شاهین، لیلا پیمانی

عمه گلستان رسیده و نرسیده رفت سر اصل مطلب و رو به ننه که پای سنگاب نشسته بود گفت: کوکب سلطان میای این جمعه بریم سید محمد؟

ننه دستهایش را با لباسش خشکاند: بفرما تو خونه آواجی چرا دم دالون وایسادی؟

- دِخب گاوم تازه زاییده باید برم کار دارم، نازآفرین انگار نذر داره بره امومزاده، می‏گفت ببین زن برادرت میتونه دنبالمون بیاد، نماز جعفر طیار و دعای خواجه نصیرا برامون بخونه؟

من و اشرف که سر تشت نشسته بودیم و رخت می‏شستیم اگرچه می‏دانستیم که ننه بدون اجازه بابا آب هم نمی‏خورد اما ته دلمان خدا خدا می‏کردیم که عمه بتواند ننه را راضی کند و ما هم دنبالشان برویم. ننه همانطور که به سمت اتاق می‏رفت که جاجیم را بیرون بیاورد، گفت: تا برادرت از بیابون نیاد که نمیتونم از خونه بیرون بیام. 

بعد جاجیم را پهن کرد لب ایوان و دست عمه را گرفت: حالا بیا یه گیر بشین اینجا قوتت بیاد بعد میری. 

عمه دست ننه را گرفت: خدا مرگم بده زنداشی دولا نشو، برا بچه خب نیس، خودم پهن می‏کنم. حالا داش کاظم کی به سلامتی از بیابون برمیگرده؟

- والا داش اسد می‏گفت تا یکی دو ماه دیگه نمیاد.

- اگه پا تو ماه بذاری که دیگه نمیتونیم بریم. فردا که داش اسد میره پنیر بیاره میگم از داش کاظم اجازه تونا بگیره و همین جمعه بریم انشااله بلکه گره از کارای خودت هم باز بشه. منم خیلی وقته نذر کردم برم سیدمحمد نون بپزم.

عمه این را گفت و خداحافظی کرد و رفت.

***

خروس خوان روز جمعه بود که صدای حاج‏صفر شوهرِ عمه گلستان از توی کوچه بلند شد: احمد! احمد! آماده اید؟

ننه چادر هفت رنگش را به سر کرد: جلد باشید دخترا، گالش پاتون کنید، تا اونجا باید پیاده بریما. احمد! بلونی ماست را گذاشتم تو ایوون برو بده حاج‏صفر بذاره تو خورجین.

حاج‏صفر تنگی های آب را یک طرف خورجین گذاشته بود و اسباب نانوایی و بلونی ماست کیسه ای را طرف دیگر خورجین و خیلی جلوتر از ما افسار الاغ را به دست گرفته بود و می‏رفت. احمد با اشاره ننه از جمع ما جدا شد و قدم هایش را تندتر کرد تا خودش را به حاجی برساند. 

ننه کتاب مفتاح الفلاح را از توی بقچه اش بیرون آورد و شروع به خواندن دعای ندبه کرد. او با صدای بلند می‏خواند و عمه گلستان، نازآفرین، بیگوم صاحب، زبیده و من و اشرف همراهی می‏کردیم. 

کم کم خانه ها را پشت سر گذاشتیم و به باغ ها و صحرا ها رسیدیم.

شاخه های درختان انگور و گل های خندان آفتابگردان در حاشیه صحرای خوشاب آدم را در آن صبح خنک تابستانی سر حال می‏آورد. هر چه پیش می‏رفتیم انگار سینگی کوه عقب تر می‏رفت. دعای ندبه تمام شده بود و زن ها مشغول گپ زدن با همدیگر بودند. درختان توت که از دور خودش را نشان داد، عمه گلستان گفت: انگار به رِگِچه رسیدیم.

حاج‏صفر و احمد با چوب به جان شاخه‏ها‏ی پر توت افتاده بودند. سر راهمان پر از توت بود، انگار کف زمین را فرش سفید پهن کرده باشند. 

- بیاید یه شکم توت بخورید خستگی تون دربره.

این را حاج‏ صفر همانطور که به شاخه ‏ها‏ چوب می‏زد، گفت و ما مشغول جمع کردن توت‏ها‏ شدیم.

***

از جلوی گورستان پلارت که می‏گذشتیم، عمه بلند گفت: برا رفتگانِ خاک فاتحه بخونید.

نفس‏ها‏یمان داشت به شماره می‏افتاد که سبزی سنگ عشق علی از آن بالا بالاها خودش را نشان داد و همه صلوات فرستادیم. پای تنور که رسیدیم، عمه رو به حاجی و احمد که مشغول پایین گذاشتن وسایل بودند، گفت: یه چای دم کنید، منم یه سلام میدم و میام برا آرد خمیر کردن.

چند تا خانواده تو ایوان گزی‏ها‏ دور هم جمع شده بودند و ناشتایی می‏خوردند.

همه گرد ضریح چوبی و کوچک امامزاده حلقه زدیم و مشغول دعا و زیارت شدیم. 

ننه جانمازش را پهن کرد: هر کی میخواد نماز جعفر طیار بخونه بسم اله. 

 

مطالب مرتبط