در بین آدم هایی که در کوچه و محله ما در رفت و آمد بودند تعدادی را میشناختم و تعدادی را نه. سلمانی محل، عمو سبزی فروش، مش حسن کلوابند، آب حوضی، عبدل بستی، ممد ابرام باقالی، عبدل لحاف دوز از آنهایی بودند که گاه و بیگاه سر و کلهاشان توی محل پیدا میشد.
سلمانی محل چهره آشنایی برایم بود بارها روی صندلی زنگ زده فلزی او نشسته بودم تا موهایم را کوتاه کند. بعلاوه او را چند بار تو محله دیده بودم که با طبقی روی سرش برای خانه عروس و داماد خوانچه میبرد. چند باری هم درب خانه ما آمده بود و پدرم را برای مراسم عروسی دعوت کرده بود. تو پذیرایی های عقد و عروسیها و مراسم مساجد هم کارش ریختن چای بود.
عمو سبزی فروش یک الاغ داشت که خورجینی روی آن میانداخت و یک بقچه سبزی هم روی آن. ترازویش دو کپه چوبی داشت که هر کدام با سه طناب به یک دسته چوبی وصل بودند. چند سنگ هم داشت که خودش میدانست وزنش چقدر است. مرتب داد میزد مشتری سبزی دارم، تره، کیشنیز و جعفری ببر کوفته بپز. مادر تا صدای او را میشنید معمولا این شعر را میخواند عمو سبزی فروش بله ، سبزی و تره بله، سبزی آش داری و چادرش را سرش میکرد و به سراغ او میرفت تا سبزی بخرد.
مش حسن که کارش تیز کردن چاقو و کارد و کلوابندی بود. چند وقت یکبار سر و کله اش تو محل پبدا میشد. کی بود که او را نشناسد، در گوشهای از گذر مینشست و بساط خود را پهن میکرد. زنهای محله چاقوهای خود را برای تیز کردن و کاسه و قوری های شکسته را برای کلوابندی پیش او میآوردند. طرز کار او برایم جذاب بود. دوست داشتم از کارش سر در بیاورم با شنیدن سر و صدای او معطل نمیشدم به کوچه میدویدم و روی سکوی مقابل او مینشستم و تا اذان ظهر چشم از او بر نمیداشتم.
اسم آب حوضی را که صدای ناهنجاری داشت هیچوقت نفهمیدم، چون کسی او را به اسم صدا نمیزد. پشت درب یک یک خانه های محل میرفت و میگفت آب حوض میکشیم. یا از او دعوت میکردند به خانه بیاید و آب حوض را خالی و آنرا تمیز کند و یا از پشت درب میگفتند: عمو آب حوض تمیزه، انشاءاله دفعه دیگه.
داستان عبدل بستنی داستان دیگری بود سر و کارش مستقیم با کوچکترها بود و برای همین بچه ها یک جورایی حس خوبی به او داشتند انگار او غریبه نبود.
ممد ابرام باقالی فروش از لحاظ لباس با دیگران تفاوت داشت او قبایی بلند میپوشید و صبح زود سر و کلهاش در محل پیدا میشد و برای صبحانه باقالی میفروخت.
عبدل لحاف دوز، قد بلندی داشت و وسیله ای که شبیه تیرکمان بود همراهش بود. تو عروسی دایی برای اولین بار دیدمش که پنبه ها را با کمان خودش میزد و آنها را داخل لحاف و تشک و پشتیها میگذاشت. شاگردش هم درب آنها را میدوخت.
غیر از اینها گاه و بیگاه یک فرد دیگر معمولا با دوچرخه از محل عبور میکرد. از کوچک و بزرگ به او سلام میکردند ولی من با وجود اینکه بارها با او چشم تو چشم شده بودم هیچوقت به او سلام نکردم. کت و شلوار میپوشید، کلاهی گرد بر سر داشت، ساعتی داشت که زنجیر آن به یکی از بندهای کمر شلوارش وصل بود و آنرا داخل جیب جلیقه میگذاشت. هر وقت میخواست ساعت را ببیند زنجیر را میکشید و آنرا در میآورد، درب آنرا باز میکرد نگاهی به آن میانداخت و دربش را میبست و دوباره سرجایش میگذاشت. یک بار که سرگذر داشت با بقال محل حرف میزد از مقابلشان رد شدم و به اسم به بقال محل سلام کردم و او در حالی که با غضب به من نگاه میکرد از بقال پرسید این پسر کیه. شب ماجرا را برای پدر تعریف کردم گفت خان را میگویی، همه به او احترام میگذارند تو هم اگر این دفعه او را دیدی حتما به او سلام کن. دو هفتهای از این ماجرا گذشت، یک روز که همراه پدر به باغ رفته بودیم درب باغ نشسته بودم که از دور خان را دیدم سوار دوچرخه از کوچه مقابل باغ میآمد. خودم را جمع و جور کردم و ایستادم تا وقتی خان نزدیک شد به او سلام کنم. به پل باریکی که روی جوی مقابل باغ بود رسید با صدای بلند گفتم سلام خان. سرش را بلند کرد و جواب داد سلام پسرم اما در این هنگام به پل رسید و چرخش تو جوی رفت و خودش هم داخل جوی افتاد. با دیدن این صحنه با سرعت داخل باغ دویدم. از درخت گردوی ته باغ بالا رفتم و همانجا ساکت نشستم. صدای خان را میشنیدم که مرتب پدرم را صدا میزد و میگفت اینهم بچه شد که تربیت کردی؟